تبليغاتX
شهر عشق

شهر عشق

به نام آنکه اشک را آفرید تا شهر عاشقان آتش نگیرد

 

یک تکه سلام:

اگه سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است  غمی نیست
همین انتظار رسیدن شب برایم کا فی ست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:6  توسط sungirl  | 

ValeNtiNe's Day

 

14  february یا همون 25 بهمن خیلی ها رو یاد( قلب و شکلات و عروسک و... ) می ندازه. یا در
واقع یاد کسی که دوسش دارن
! ولنتاین دوباره داره می یاد. دیگه مغازه ها پر می شه از قلبهای
رنگارنگ و شکلاتهای ولنتاین و دختر پسرهایی که در حال خریدن هستن برای عشقشون.
الان خیلی ها درگیر این موضوع شدن و انتخاب کردن بهترین چیز برای عشق واقعی شون در واقع
جو گیر شدن، مردم ما تا یه چیزو گندشو در نیارن ول کن نیستن. به نظر من که دوست داشتن
مختص به یه روز نیس، کادو دادن اگه بدون مناسبت باشه هیجانش خیلی بیشتره.
حالا اصلا قضیه ولنتاین چیه؟
یه یونانی بوده به اسم ولنتاین که زمانی که کلیساها مردم رو مجبور می کردن برای رفتن به
سربازی ازدواج نکنن
( چون مردای متاهل حاضر نمی شدن برن سربازی ) پنهانی مردو زنهایی
رو که همدیگرو دوس داشتن عقد می کرد. وقتی فهمیدن اونو اعدام کردن که 14 فبریه همون
روز اعدامه ولنتاینه.

 

     

         نظرا بدین

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:40  توسط sungirl  | 

نیچه

 

جنگل را دوست دارم. زندگی در شهر ها بد است، آنجا شهوت پرستان بسیارند.
آیا بهتر آن نیست که در چنگ جنایتکاری گرفتار آیی تا در رویای زنی شهوت پرست؟
و این مردان را بنگرید: چشمانشان می گوید که بر روی زمین چیزی به از همخوابگی
با زن نمی شناسند.
بن روانهایشان پلید است، وای اگر پلید شان از روح نیز بهره مند باشد.
کاش دست کم همچون جانوران کامل می بو دید
! باری، جانوران بی گناهند.
...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:20  توسط sungirl  | 

 

رنگین کمان!
پاداش کسی ست که تا آخرین لحظه
به تماشای باران می ایستد
!


 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:10  توسط sungirl  | 

  در سکوت معبد هوس
                  خفته ام کنار تو بی قرار        
  جای بوسه های من به روی شانه هایت
                  همچو نیش آتشین مار

 


  من گل پژمرده ای هستم
  چشمهایم چشمه ی خشک کویر غم
  تشنه یک بو سه ی خورشید
  تشنه یک قطره شبنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:46  توسط sungirl  | 

 

 

چه بد  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:32  توسط sungirl  | 

انارها

 

روزگاری مردی در باغ خود اصله های زیادی را از درخت انار داشت.
چندین سال در فصل پاییز انارها را روی سینی های نقره در خارج
منزلش می چید ، روی سینی ها نوشته ای به خط خود به این
مضمون قرار می داد: " یک انار مجانی بردارید. خوش آمدید. "
ولی مردم از کنار سینی های انار می گذشتند، و کسی حتی
یک انار هم بر نمی داشت. مرد با خود فکر کرد، و فصل پاییز بعد،
اناری در روی سینی ها در خارج منزل قرار نداد، ولی تابلویی آنجا
نصب کرد که با حروف دزشت نوشته بود: " ما بهتریت انار های
این سرزمین را داریم، اما به قیمتی گرانتر از سایر انارها
می فروشیم."
و همسایه ها از زن و مرد بر سر مرد ریختند و انارها را خریدند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 21:0  توسط sungirl  | 

 

یک سلام پرنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کمرنگ که
وقتی می آیی می روند و هر وقت می روی دوباره باز میگردند
و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند
تا بمانی
!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:38  توسط sungirl  | 

 

آهنگ بسیار زیبا از علی اصحابی و میلاد بیک به نام دست خودت نیست

 

دست خودت نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:31  توسط sungirl  | 

خیلی باهاله بخون نظرم بده ;))

یه روز یه پسر کوچولو می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه:پدر جان لطفا برای من بگین سیاست
یعنی چی؟
پدرش فکری می کنه می گه:بهترین راه اینکه من برای تو یه مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو
متوجه سیاست بشی.من حکومت هستم ، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت
هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.کلفتمون یه ملت مستضعف و پابرهنه است، چون از صبح
تا شب کار می کنه و هیچی نداره تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هس ، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم
 چی هست. و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصفه شب از صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و میبینه
زیرش و کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه.می ره تو اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه
پدرش تو تخت نیست و مادرش به خوا عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمیشه
می ره تو اتاق کلفتشون که اونو از خواب بیدار کنه که میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره
ترتیب اون رو می ده. می ره سر جاش می خوابه و فردا صبح بیدار میشه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه:پسرم فهمیدی سیاست چیه؟پسره می گه بله پدر! دیشب فهمیدم که
سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت ترتیب ملت مستضفو پا برهنه رو می ده  در حالی که
دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که
 نسل آینده داره تو گه خودش دست و پا می زنه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:28  توسط sungirl  |